از دینو بوتزاتی مجموعه ای بی نظیر منتشر شده است با نام( 60 داستان کوتاه) با ترجمه ی دلنشین محسن ابراهیم. این مجموعه سرشار از حقایق تلخ و دلهره آور زندگی انسان است. در این داستان ها زمان مفهوم عجیبی پیدا می کند، گاه بسیار کش دار شده و گاه در چشم بر هم زدنی می گذرد.
این مجموعه داستانی دارد با عنوان (مردی که می خواست معالجه شود). داستان جذام خانه ای در چند کیلومتری شهری بزرگ. جذامیانی که برای همیشه محکوم شده اند به ماندن در قلعه ای محصور. جذامیان موقع غروب پای برج جمع شده و مشتاقانه اخبار جدید شهر و دنیا را از قراولان و نگهبانان می پرسند. هرشب همه ی جذامیان در این ضیافت شبانه حاضر می شوند، همه جز نجیب زاده ی متمولی که پیش از ابتلا مردی بسیار زیبا بوده و هنوز تسلیم بیماری نشده و امید به آزادی دارد. جاکوموی پیر، که ریش سفید جمع است به او هشدار می دهد که صدسالی است که کسی از قلعه خارج نشده. با وجود این نجیب زاده اصرار به درمان دارد و برای سه سال اعتکاف می کند. از کلبه ی خویش خارج نشده و شب و روز دعا می کند. کم کم شهرت یک قدیس را پیدا می کند و جذامیان را کنجکاو عاقبت کار می کند... پس از سه سال روزی او را می بینند که از کلبه خارج شده؛ با صورتی که از زیبایی می درخشد. پزشک سلامتی وی را تایید می کند. او می تواند قلعه را ترک کند. نگهبان در را باز می کند، اما نجیب زاده با دیدن دنیای روبرو قادر به ترک قلعه نیست. دنیایی که در مقابل چشمان او جز انبوهی از کلبه های درهم برهم کثیف و غبار آلود و غرقه در سرگین و فقر، چیز دیگری نیست...در این میان صدای جاکومو به گوش می رسد: تو متوجه نبودی، روز به روز که رحمت خدا تو رو در بر می گرفت بی اینکه بفهمی علایق زندگی رو از دست می دادی. تو خوب شدی اما چیزهایی که به خاطرشون آرزو می کردی خوب بشی از تو جدا می شدند...تو حالا یه قدیسی، تو بالاخره از آنِ ما هستی! تنها شادی ای که برات مونده، موندن در اینجا، بین ما جذامی هاست تا مایه تسلامون باشی، یالا نگهبان، دروازه رو ببند. ما بر میگردیم تو.
و نگهبان لنگه ی در را می بندد...
2
دوست مهربانی در این فضای مجازی ویدئویی را به اشتراک گذاشته بود از تصور دنیایی که 10 سال بعد خواهیم داشت، از پیشرفت چشمگیر تکنولوژی. با دیدن این تصاویر غرق خیالات شدم و به آینده ی شیرین و زندگی آسانی فکر کردم که به گفته ی این ویدئو احتمالا در 10 سال نه چندان دور خواهیم داشت... به اینکه همه چیز در دسترس خواهد بود و ارتباطات چقدر نزدیک. این عصر تکنولوژی که می گویند چندسالی است شروع شده را من بعید می دانم هرگز پایانی داشته باشد...یاد یکی از کارتون های تخیلی دوران کودکی ام می افتم که در آن نهایت تکنولوژی سفارش اینترنتی غذا بود و با خودم فکر می کنم که شاید کارتون های تخیلی سال 2019 از دورانی بگوید که در آن نوشابه انقدر نایاب بود که آن را بدون غذا نمی دادند...
3
با عزیزی پس از انقلاب گردی، گذرمان افتاد به پیتزا فروشی که اگر نه قدیمی ترین که بی شک از قدیمی ترین پیتزافروشی های تهران است. اسم صاحبش آقا داوود است. آقا داوود مرد مسنی است با ظاهر پهلوان های قدیمی توی فیلم ها. رستورانش هم به پیتزا داوود مشهور است. رستوران که چه عرض کنم مغازه ای کوچک با دو سه میز و چندین صندلی. در و دیوارش پر است از کشکول و قاب های ذکر و تسبیح و اینجور چیزها... وارد که می شوی ویترین یخچالی به چشمت می خورد که پر است از کالباس های خرد شده ی توی پلاستیک. سفارش پیتزا که می دهی آقا داوود سخاوتمندانه توی ورقه ی آلومینیومی را پر می کند ازین کالباس ها، رویش را سس می زند و آویشن. همه ی مشتریان این پیش غذا را مهمان او هستند؛ او که با لحن پهلوان مآبانه خود، تو را به خوردن کالباس های دعوت می کند تا غذایت آماده شود. کالباس ها خیلی مرغوب نیستند، از آن کالباس خشک های قدیمی اند، اما وقتی گرسنه باشی و در انتظار غذا، این کالباس ها بی نهایت می چسبند. آقا داوود نه صندوقی دارد و نه صندوق داری. سفارش غذا که می دهی به تو فیش نمی دهد. در عوض نام کوچکت را می پرسد تا وقت آماده شدن غذا به نام صدایت کنند... اینجا هنوز همراه غذا از آن نوشابه های شیشه ای می دهند. داخل مغازه چندان بزرگ نیست، خیلی از مشتری ها بیرون می روند، حعبه های نوشابه را برمی گردانند و روی آن ها غذایشان را می خورند. اینجا همیشه شلوغ است، همه جور مشتری هم از هرجای شهر دارد... غذایش بهترین غذای تهران نیست اما صمیمتش بی نظیر است... من، در این مغازه ی کوچکِ گوشه ی شهر، بی اینکه غذای چندانی بخورم، احساس آرامش می کنم...
4
چندی است به آرامش، و به تضادها فکر می کنم...
حس می کنم که وقت گذشته است
حس می کنم که «لحظه» سهم من از برگ های تاریخ است...
پی یر عزیز ،
قرار خویش از دست دادهام. استیصال عجیبی، که مرا از آن نجاتی نیست *...
امروز دلتنگ توام، به همان اندازه که دلتنگ آنانی ام که نمی شناسمشان، می نشینم و با سیمای تو بی تابی نبودنشان را تصویر می کنم، دندان هایم در این خیالبافی ها فروریختند و چشم هایم از دست رفتند؛ از آخرین نامه، ماه ها و شاید سال هاست که می گذرد، نیکول مُرد، نیکول خواهر من بود...
این روزها صبحگاه مرگ را بالای سرخویش حس می کنم که با مارپیچ زهرآگین و ستبرش مرا می بوسد و نرم نرم این ته مانده امید دوران انزوایم را می کُشد... پی یر عزیز همیشه خود را با مردمی بزرگ مجسم می کنم اما این مرده ها هستند که با توجه شان مجروحم می کنند... پرنده ها همیشه از دستانم دانه می چیده اند، من اما همیشه بازنده بوده ام و محروم از دانه چینی...
من اما امید دارم و این واپسین امیدم آنِ توست. از دوران کودکی هفت تیری از پدر به ارث رسیده است و سه فشنگ... بهتر است مرا بکشی، باور کن... این کار جز از کسانی که دوستم دارند بر نمی آید و من همواره از تو بیشترین ها را خواسته ام... مثل همیشه که پی هر درخواستی بی درنگ حضور به هم رسانده ای در کنار من، جایی که تصویرها کاستی می گیرند و شب از شدت نفس تنگی به سرفه می افتد...
من آیا آدم مهمی بوده ام؟ گمان نمی کنم؛ هرگز جز چهره ای به سپیدی ملافه های دود گرفته نداشته ام، به روح اعتمادی ندارم. هوای این روزها نم ناک و بارانی است، چنان که همیشه چنین بوده است، جای تو بسیار خالی است، چون جای همه ی آنهایی که نمی شناسمشان؛ که بیایی و برای عصرانه حلقم را مهمان گلوله ای کنی و تشنگی ام را فرو نشانی...
پی یر عزیز برای آدمی راهی نیست جز تاختن همه شب های بی شکیب زندگی. آه که دیگر توان تاختن و تازیدن ندارم؛ در این شب ها که ماه سنگدلانه زهر سرد خویش را توی دهانم می چکاند و با خود مرا به هرسو می کشاند...
از آخرین نامه بارها گذشته است و حتی اگر از بازآمدن شما هم زیاد بگذرد، سفر من به تعویق نخواهد افتاد... روزهای سرخ زیادی را از سر گذرانده ام و به قدر کفایت از کاسه های خون چشیده ام؛ تنهایی مرا سخاوتمند کرده است و حال از جان خویش هم مضایقه نمی کنم؛ بی صبرانه منتظر آمدنتان هستم تا بی شیون از جای برخیزم و خود را تسلیم زندگی کنم... امیدوارم این واپیسین لحظات نیز تنهایم نگذارید که باور کنید یا نه من مدت هاست مرده ام و از آخرین نامه ام هم برای شما، سال هاست که می گذرد...
با امید و انتظار
ژان کوچک شما
طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست
با چشمهای روشنِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما :
یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر...
شفیعی کدکنی
حیوان عجیبی بود. اوایل همه حدس می زدند از آن گونه های نایاب است که نسلش سال هاست منقرض شده و این یکی معلوم نبود که کجا پنهان شده بوده و گذر روزها را تماشا می کرده تا کی بیاید و کرشمه ای کند و همه را مبهوت خود کند. از همه جای دنیا امده بودند تا این موجود تازه را ببینند. حیوان بیچاره اوایل از این همه توجه و نگاه و فلاش های دوربین وحشت که نکرده بود هیچ، انگار لذت هم می برد. توگویی چشمانش برق می زد و لبخند هم که روی صورت حیوانات تعبیری ندارد.
معلوم نبود چندسالش است و همه ی آزمایش های ژنتیکی و پزشکی بی نتیجه مانده بود. اما کسی اهمیت نمی داد و همه دنبال اسمی برایش بودند، اسمی که سراپا به او بیاید. پاهاش دراز و لاغر بودند و با وجود این که چهارپا بود گاهی که فلاش دوربین ها زیاد می شد از روی ذوق به دو پا بلند می شد و پاهای جلویی اش را تکان می داد. دندان هاش ریز بودند و پوست تنش از موی نرم بود.موهای قهوه ای خوش رنگی که روی سرش تیره تر می شد. اما از همه عجیب تر چشم هاش بود، آن چشم های حیرت زده، نگاهش که می کردی انگار داشت همه ی این هیاهوها را به بازی می گرفت، با نگاهش می خندید و شیطنت می کرد. حیوان دست اموزی به نظر می رسید و از همین جا بود که همه نزدیکش می رفتند و کسی حتی بچه های کوچک هم از او نمی ترسیدند.
با آمدنش اتفاقات عجیبی افتاد. اول که عجیب نبود، بعدها عجیب شد. دو سه گونه ی کمیاب که نزدیکی او نگه داری می شدند سر مریضی گذاشتند و چیزی نگذشت که همگی مردند. همگی پوستشان باد کرده بود و روی تنشان دانه های سرخ رنگ زده بود. همه از ترس حیوان عجیب را ازآن محله دور کردند که مبادا بیماری به او برسد و بلایی بود این اتفاق.
حیوان حالا نیروی بیشتری داشت و با آن همه مراقبت های ویژه دیگر کمبودی نداشت. پشتش کمی برآمده شده بود و موهای تنش تیره تر شده بودند. اما بلا بازهم شروع شد و حیوانات اهلی محدوده همه سرناسازگاری گذاشته باشند انگار، چیزی نمی خوردند و یکهو رم می می کردند و دست و پا می زدند. همان روزها بود که کبوتری چشم کودکی را از جا در اورد و خرگوش ها یکهو به دسته ی بازدیدکننده ها حمله کردند و آشوبی به پا شد که سابقه نداشت. اما کسی توجهی نمی کرد، جغرافی دانان و زیست شناسان دلیلش را تغییر شرایط جوی دانستند و این طور بود که قضیه فراموش شد.
کم کم همه نگران تولید نسل حیوان عجیب شده بودند، ترس از این که این آخرین حیوان موجود باشد و خب تا ابد که نمی تواند زندگی کند، پس باید فکری می کردند. مسئولین دانه دانه حیوانات مشابهی را که ممکن بود به او بخورند به نزدیکی او آوردند، از تمامی امکانات و داروهایشان استفاده کردند بلکه میلی پیدا کند به یکی و عجیب بود که حیوان هیچ عکس العملی نشان نمی داد. ترس همه زیاد شده بود که باز هم مریضی همه ی محدوده را گرفت و این بار به آدم ها هم رحم نکرد.
دیگر همه متوجه حیوان عجیب شده بودند، از بد شگونی امدنش و بیماری که حالا همه ی شهر را گرفته بود. از نگاه هایش که همه را به وحشت می انداخت. شایعه شده بود که سر وسری با یکی از همان هایی که غذا برایش می برده پیدا کرده و همین همه را به وحشت می انداخت. طرف مرد جوانی بود و چشم چپش کمی انحراف داشت و قیافه ای هم نداشت و همین خیلی ها را شاکی کرده بود که حالا میان این همه ادم چرا او باید انتخاب می شده و در نتیجه توطئه کردند که حیوان را از شهر بیرون کنند. به خصوص این که شایعه به همین جا ختم نشده بود و مردم می گفتند مردن چند گونه ی کمیاب هم کار مرد جوان بوده که گویی حیوان عجیب را سر جفت گیری با یکی از گونه ها غافلگیر کرده و باقی اش هم که گفتن ندارد، حدس می زنید خودتان...
مراحل قانونی اش را که خلاصه کنم خیلی زود حیوان بیچاره و مرد را از شهر بیرون کردند و فرستادند جایی دور که از فرط سرما هیچ گونه ی دیگری زیست نمی کرد. و دیگر سراغی هم از او نگرفتند.
قضیه داشت فراموش می شد که یک یک حیوانات ماده ی محدوده وضعیتشان عجیب شد و پزشکان خیلی زود تشخیص دادند که بار دارند...
کسی از حیوان عجیب خبری نداشت، همین شد که همه ی مردم شهر و مسئولین و پزشکان تصمیم گرفتند شهر را یکجا بگذارند و از نحسی که داشت گریبانشان را می گرفت فرار کنند. شهر به یک روز نکشیده خالی شد و تا امروز که چندین سال می گذرد هیج کس جرات این را پیدا نکرده که حتی خبری از ان جا بگیرد.
زندگی م از ان روز خیلی خوب نیست و گفتم شاید نوشتن این سطرها نحسی ان سالها را از من دور کند و فکر می کنم که این طور هم شد. نمی دانم از ان جا که دیگر هیچ چیز روی روال نیست ممکن است پلیدی این سال های من به شما سرایت کند و راستش اهمیتی هم نمی دهم که چنین اتفاقی بیفتند. دلیل گفتنم هم این بود که شاید روزی دست به قلم بردن شما این نکبت را از بارتان بردارد و به دوش دیگری بگذارد. می گویم شاید و الیته هیچ چیز قابل پیش بینی نیست...
این اواخر دست هایم بلند تر هم شده اند؛ یکی دو بار دور سر و تنم می پیچند و کمی بالاتر از تنه ی بی جانم ارام می گیرند. نمی دانم حکمت بزرگی این دست ها نیست، حالا هی دست هات بلند و بلندتر بشوند چه ارزشی دارد وقتی دستت به آن چیزی که باید نرسد. خیلی ساده شروع شده بود روزی از روزها خوابیده بودم و نمی دانم کتاب بود یا ساعت کنارم را که می خواستم برش دارم. نزدیک دست چپ، با دست چپ که می دانید کمی علیلی دارم تویش، نتوانستم کاری از پیش ببرم و دست راستم به کمک آمد. بی که به پهلو بچرخم تقلا کردم تا آخر دستم رسید و برداشتم. حس خوبی بود لااقل یک جا این دست های بلند که همیشه جلوی دیدم را می گیرند به کارم آمده بودند. وسوسه شده بودم...
کم کم دست ها جای خیلی چیزها را برای من می گرفت، نشسته دستم را دراز می کردم و دنبال چیزی برای خوردن می گشتم، از کتابخانه کتاب بر می داشتم و خلاصه هر چه که نیاز داشتم. لذت دست یافتن بی حرکت انقدر زیاد بود که خیلی کم از جای خود بلند می شدم مگر به وقت ضرورت. البته بی انصافی هم نبود، دست هام خوب زحمت می کشیدند و اصلا حق شان این بود. در زمان هم کلی صرفه جویی می شد، انگار روز ها کش می امدند. دست هام هم همین طور. بلند و بلندتر شده بودند و خرسندی من هم از همین جا بود. برای این دست ها انگار هیچ جایی دور و غیرقابل دسترس نبود؛ همه چیز در دست من بود...
بدی ماجرا از روزی شروع شد که همه چیز دور و دورتر شد. نمی دانم چطور اتفاق افتاد... شبی بلند شدم از خواب و هرچه دنبال نوشیدنی ای چیزی گشتم پیدا نکردم که نکردم. صبح که روشن شده بود، بیدار که شدم دیدم چقدر همه چیز دور شده است. خانه ده برابر یا شاید بیشتر بلند شده بود. طول و عرضش زیاد شده بود. دست هام دیگر کفایت نمی دادند، علاوه بر آن هرچه تقلا می کردم، اندکی که دست هایم بلند می شد خانه هم با صدای قژ و قژ ضعیفی ابعادش بزرگ تر می شد. باور نمی کردم، حق دارید باور نکنید، اما حقیقت داشت. به تنبلی عادت نکرده بودم، فقط از زمان استفاده ی بهینه می کردم، حالا که دیگر مقدور نبود، از جایم بلند شدم، اما عجیب بود، بازم هم دستم به هیچ جایی نمی رسید. صندلی، چهارپایه، هیچ کدام کمکی نکرد. دست هام به هم می پیجیدند اما به هیچ جایی نمی رسیدند.
خیلی تلاش کردم، مدام به دیوار می خوردم و نتیجه ای نمی گرفتم. نهایتا نشستم. نمی دانم چقدر پیش، اما حالا مدت هاست نشسته ام ، بی این که تغییری پیش آمده باشد. این اواخر دیگر نمی خوابم؛ دلهره ی این را گرفته ام که شبی همه ی دعاهام یکجا برآورده شود و این دیوارها انقدر کوچک شوند که من و دست هایم توی این خانه ی چوب کبریتی از فشارخفه شویم. توی این خانه ای که از هوا و نور و غذا خیری نیست. پنجره ها بلندند و دستم بهشان نمی رسد ، پرده ها هم همین طور. غذا هم که جای خود دارد. نشسته ام به امید این که بلکه این دیوارها کوتاه تر شوند، تا دست هام به پنجره برسد و دستی برای عابری، رهگذری تکان دهم تا شاید از سر رحم یا لطف کمکی کند از این دست ها و دیوارها خلاص شوم.
| پنجشنبه 26 دی1387 ساعت: 2:2 | توسط:نی-ما | ||||
|
من از قبیله ی طاعون فراری ام، لیلی
| |||||
|
وب سایت ایمیل
| |||||
دو شاخه گل تمشک
و ماه ِ پل های لاجوردی ام،
برای تو
که روی شانه ی گرم آمدن هات
از ستارگان می گذرم...
تولدت مبارک عزیزم.
* به سرزمین مادری ام...
اتاق از آن من نیست.
یک پنجره قابی است رو به درخت زبان گنجشک، یک پنجره رو به جهان.
از عمق پنجره ی تو، تصویری از یک زندگی عادی را می بینم. زنی آن جاست، موزیکی با ته مایه هایی از متال می نوازد، فلوت را بر میدارد، شروع به نواختن می کند وحباب های نت هاش مقابل لیوان تو، از هم می پاشد. موزیک در فضا پخش می شود زن اما همچنان آرام ایستاده است...
پنجره را کنار می زنم تا موسیقی به درون راه یابد. در موزارت غرق می شویم. چرا چیزهای واقعی سخت و در عین حال شکننده اند، راحت خراب می شوند اما هرگز آسیبی نمی بینند؟ به ما می بازند، بی نهایت بار، به طرز احمقانه و ناشناخته ای، اما همیشه، وقتی که زمان بسان دری باز می شود، در خود پیدا می شوند...
به سوی تو آمدم.
در سرزمین سبز، در سبزرنگ کجاست؟ تابستان و زمستان مسیرهایی را نشانه گذاری می کردم که به هیچ جا راه نمی یافتند، مسیرهایی کور، شبیه تونل هایی که موش های کور در زمین می سازند، موش های کوری که موس موس می کنند؛ زمین را بو می کشند، با دو دست خویش از پهلو حفرش می کنند، و زمین را چون کف دست از برند.
سعی کردم تا شاه راه را پیدا کنم، راه اما بسته شده بود. با آرامش صبر کردم، بی هیچ امیدی، به انتظار معجزه ای که نمی توان به ریشخندش گرفت.
قصه ها می گویند که روزی تپه باز می شود، در ساعتی درخشان و وقتی زمان و مکان و اشتیاق، جهان یخ زده را به دری لولا می کنند.
اتاق سفید کلیسای کوچکی است.
مثل همه ی مکان های مقدس دیگر، وجود دارد و وجود ندارد. الوار و کف و رطوبت و چارچوب خودش را دارد. خرید و فروش می شود. با این وجود چیزی که این جا ارزش مند است در هیچ مغازه ای فروخته نمی شود. چیزی که این جا ارزشمند است کیفیت روشنایی است. روشنایی که به مانند ما تغییر می کند. روشنایی چنان زیرک و دست نیافتنی ، بسان آدمیزاد.
همه ما فرشتگانی هستیم که دام وار اسیر روشنایی شده ایم.
اتاق سفید یک بیمارستان است.
در مرز میان درد و درمان اتفاق می افتد. روشنایی مرا کشف می کند. بافت نرمی از من شکافته شده است. بخش هایی از من بریده شده...
زخمی داشتم که التیام نمی یابد . با دست زدن، دوباره خونریزی می کند. خون این بار پاک شد، و زهر ترکم کرد. زخمی که برای سال ها عفونت می کرد.هرگز درمان نمی شود اما از این پس آلوده نیست.
بدنم پاک است.
اتاق سفید یک وعده گاه است.
گذشته و آینده اینجا یکدیگر را ملاقات می کنند، اگر نه مثل دو دوست، لا اقل به عنوان دشمنان قدیمی ، که این دو برادر دشمن، به یک معشوق عشق می ورزند.
به "آن" حسادت می کنم."آن"چون دلداده ای است که همواره در حال لغزش است. " آن" همراه "خاطرات" و با بختی برای کام گیری می آید. "آن" چون عروسی معامله شده است.
چطورمی توان آن چه امروز هست را دوست داشت ؟ به زمان چطور می توان عشق ورزید؟
زمان چیزی است که به یک باره همه چیز را از رخ دادن باز می دارد.
تفسیرخوبی است اما بسنده نیست. زندگی من در یک لحظه اتفاق می افتد. اما تنها وقتی که زندگی را به یاد بیاورم آن را تجربه می کنم، در تقویم، در دفتر خاطرات روزانه، در سالگردها و اتفاقات،.- و دیوار این میان به نازکی دیواره های چوبی است.
عمارت و راه پله و اتاق هاش تقسیم شده اند و چند خانه ایجاد کرده اند. من در زیرزمین هستم، طبقه ی آخر. همزادهایی از من هر یک بی صدا و مجزا در این جا زندگی می کنند، اما همیشه در گوش رس هستند. این جا کنار مستاجرانی هستم که گرچه همگی ساکن یک خانه اند اما یکدیگر را جدا از هم می خوانند. از دیوارهای جدا کننده که بگذریم، یک راه پله تنها چیزی است که من دارم. یک راه پله و این قفل ها و کلیدها.
گذشته، حال و آینده خانه های جدایی از یک عمارت هستند.
اتاق سفید یک راز است.
صاحب راز همیشه دور است. این جا زمان به خواب می رود- میان مبل های قرن شانزدهم و زندگی قرن بیست ویکم. بعضی مردم اجناس آنتیک را می خرند چون قدیمی هستند و برخی دیگر به سراغ آن ها می روند چون هنوز آن ها را زنده می یابند.
زمان می تواند میان اشیا گرفتار شود.
از آن داستان قدیمی برایم می گوید، دستانش گذشته را نوازش می کنند. زمان جز درجایی که او نوازشش می کند تیره و تار شده، جایی که او لمس می کند، پوسته ی زمان از پیچش مدام نازک شده است؛ زمان با عشق روشن می شود.
عشق همان داستان است. این داستان. این بار.
اتاق سفید جایی است که در ان عشق ورزیده ام.
اشتیاق چیست؟
اشتیاق یک رستوران است. تماشایتان می کند وقتی غذا می خورید. اشتیاق برایتان نوشیدنی می ریزد.اشتیاق به لیست غذاها نگاه می کند و به این اندیشه فرو می رود تا با بوسه ای پوست تان را غافلگیر کند.
نگاه کن- اکنون میان ما اسباب صحنه ی نمایش زندگی است.- لیوان ها، چاقوها، تکه پارچه ها؛ زمان پیش ترها این جا بوده است. تاریخ تو را داشته است و مرا نیز. دستانم برای قرن ها دستان تو را لمس کرده است. اسباب تغییر می کنند اما نه این دست ها، این عریان تنها که تو را می خواهد.
زمان را به کام اشتیاق قربانی کن.
این جریان ازاشتیاق زیر زمین بود، سرد بود.
عشق خورشیدی دارد که مرا گرم کرد.
مدت ها زیرزمین بودم و نمی دانستم که رود بر سطح زمین حرکت می کند. روزنه ای وجود داشت، یک شکاف، تو آن جا بودی. رود از دهانه ی خویش طغیان کرد ، تو آن جا بودی.
پیکرم رودی است- در من شنا کن. تنم برای شیرجه رفتن به بقدرکفایت عمیق است.
تئاتر خالی است.همه به خانه های خود رفته اند. ما هم باید به خانه برویم؟ جایی که هیچ کس تماشایمان نمی کند؟ جایی که زمان متوقف می شود؟
تو را دوست داشته ام.
تپه را جستجو می کنم؛ تو را دوستت داشته ام.
معادله وار سبزه ها را تقسیم می کنم. تو را دوست داشته ام، به دنبال تقارن و توازن بوده ام، نه بدیهیات محاسبه. باید تو را حل می کردم، پیش از آن که بشناسمت ، باید مسئله را پیش از آن که می شناختم حل می کردم.
چه بود؟
این. به دقت گوش کن.
سحر و جادو هرگز کسی را آزاد نمی کند مگر به وقت شکستن یک طلسم.
جادوگر شبیه هر کس دیگری گوشت و تخم مرغ می پزد. می تواند فرم های مالیاتی را پر کند و روی برنده ی مسابقات شرط بندی کند. می تواند فرزند به دنیا بیاورد- فرزندی که در گروه کر آواز بخواند. آن ها شبیه بقیه ی ما هستند، جز این که شما آن ها را اتفاقی پیدا می کنید.- وقتی به آب همانند گویی کریستالی خیره شده اند.
مرا صدا کردی، آمدم. در بطری را بستی و من به بیرون پریدم. در یک درخت زندانی شده بودم. در جزیره ای سرگردان بودم. تنها خاطره ای از اشتیاق داشتم تا هدایتم کند. نمی توانستم خودم را آزاد کنم.
دور خودم می چرخیدم. دایره ها سحرانگیز، جادویی و تکراری بودند.
آن ها بسیار شناخته شده اند، بسیار قابل پیش بینی، حتی زبانی که برای توصیف آن ها به کار می بریم نیز مستعمل است.
دورتا دور دایره ها... تا جایی را که گم کرده بودم یافتم. جایی که جادو شروع شده بود، جایی که اشتیاق را قربانی کرده بودم.
جایی که اشتیاق را به کام زمان قربانی کرده بودم.
خیال می کردم درست از آب در خواهد آمد. تصور می کردم ساعت آن را خواهد آورد.- همان گونه که زمان همیشه همه چیز را در دستانش می آورد، همه چیز را جز خود زمان. خیال می کردم فصل ها از آن پرده بر خواهند داشت، اما بهار تنها چیزی را که قبلا دوخته شده نمایش می دهد. تابستان تنها چیزی را که رشد کرده شکوفا میکند. هیچ درختی، هیچ محصولی. وقتی اشتیاقی نباشد هیچ لرزش ناشی از آن نیز وجود نخواهد داشت.
باور نمی کنم که اشتیاق از عشق برتر باشد. از زندگی نیز هم. اما وقتی اشتیاق چنین با عشق و زندگی تنیده شود، آن وقت جدا کردن یکی منجر به نابودی همه می شود و این زخم بسیار عمیق است...
بهتر بود دردم را نگاه می داشتم. – درد از دست دادن، درد خاطره.
چطور سوگند بخورم؟ با این تکه ها چه می توانم بسازم؟- وقتی هر تکه برای زخمی شدن من بقدر کفایت برنده است؟
وقتی تو را دیدم چون تیررها شده و بی هدفی بودم درزمان نیاز. به تنهایی هدف و جهت و نشانه بودم. می خواستم دوباره زخمی شوم. نمی خواستم خودم را مقابل زندگی مهر و موم کنم. خواستم زخمی باشم تا پژمرده...
آیا همه چیز این زندگی پیرامون عشق و نبودن آن است؟
می خواستم لمست کنم. آن عرق تن را می خواستم. خون و نمک بهتر از کلام درمان می کنند. هیچ حرفی مرا طلسم نمی کرد. تنها نیاز به تو و لمس کردن تو مرا جادو کرد.
زمان گذشت. همیشه می گذرد. در اتاق سفید ساعتی نیست. اتاق سفید اتاق عشق بازی است و ما زمان را به هر سو دوان نگاه می داریم.
چقدر زمان دارم؟ نمی دانم. قلب تپنده ی عشقمان هر لحظه ممکن است بایستد. چگونه می توان چیزی را که متوقف نمی شود نگاه داشت؟ چطور می توان ناشناختی را اندازه گرفت؟
این طلسم چقدر طول خواهد کشید؟
اما به هر حال تو مرا افسون کرده ای، من اما جادو نشده ام، آزادم.
اتاق سفید جایگاه آزادی است.
بیش ازین عشق تبعید نمی شود، به سرزمین ممنوعه می روم. در باز است- آزادانه عبور کن. هرگز گمان نمی کردم که دوباره به عشق گرفتار شوم. هرگز فکر بوسه زدن به سرزمین اندامت را هم نمی کردم. این جا را زیاد می شناسم. پیش ترها این جا زندگی می کرده ام. خانه ام فرو ریخت و اسیر شدم. با این لباس های سنگین اسارت بر تنم کجا بوده ام ؟ حال اما زیر خورشید سرزمین مادری ام عریانم.
سرزمین من. نه تو، عشق، که هیچ کس جز عشق نمی تواند مالک آن شود. تنها خود عشق و تو نشانه ی آن. بگذار تو را بر زره خویش بپوشم.
عشق مرا نجات داد. عشق مرا به خانه بازگرداند. موزیک در اتاق جاری است. تو در اتاقی. زیر این پوست سفید عشق با من بیاسای، این عشق از آن ماست...
The White Room
By: Jeannette Winterson
Translated by: Jeanne
Dedicated to My homeland ,Ni-ma
ماهی را هر وقت که از آب بگیری عاشق می شود..
بچه که بودم مادربزرگ را بیشتر می دیدم. همان زمان ها هم بود که قصههایش را نرم نرم به درونم فرو میبرد. قصههای زیادی بلد نبود مادربزرگ، که همگی زاییده ی تخیل منزویش بود. پدربزرگ از آن بزرگان گمرک قدیم بود. قضیه به خیلی سال پیش برمیگردد، همان زمان ها که پدربزرگ، توی پیری مادربزرگ را میبیند؛ مادربزرگ هم که زیبا و بعدش را هم که خودتان میدانید، دل بستن پدربزرگ چندین ساله به مادربزرگی که هنوز دو دهه از زندگیش را تمام نکرده. هیچ وقت نفهمیدم و ندانستم که آیا مادربزرگ هم دلداده ی پدربزرگ بوده و اصلا چه چیز این میان او را به ازدواج رسانده...
پدر بزرگ خیلی زود مرد. بزرگترین فرزندمادربزرگ به یک دهه نرسیده بود که پدربزرگ مرد و مادربزرگ ماند و چندین بچهی کوچکی که میبایست به بزرگی نام پدربزرگ، بزرگشان کند. مادربزرگ زیبا بود، مادرم می گفت توی شهر به آن کوچکی بیوه بودن خیلی سخت بوده، سخت تر از بزرگ کردن چندین بچه. از چند و چونش نمی دانم؛ تنها میدانم که درد جوانی و تنهایی مادربزرگ را هرگز تنها نگذاشته، چقدر آزارش داده را هم نمیدانم، بچه که بودم یادم میآید که گهگاه مادرم میسپرد که بیشتر مراقبش باشند تا باز هم سراغ آن چیز، آن چیزی که همیشه از ما پنهانش میکردند نرود. من اما مادر بزرگ را جوری دیگر به یاد دارم، جوری شبیه همان شبهایی که مادرمرا به سراغش میفرستاد تا تنهایی نکشد، همان وقتها که مادر بزرگ بشقابی از تنقلات کنارم می گذاشت و خودش می نشست و قلیان دود میکرد و زیر لب حرف میزد، همان وقت ها هم بود که شبی از او خواستم تا قصه برایم نقل کند، قصهی اولش خوب بود و شیرین... از همان قصه های پهلوان ها که میآیند و دخترک کوزه به سر را نجات میدهند. خوابم نبرده بود که مادربزرگ دومی را شروع کرد، میگفت این چیزها را وقتی پدربزرگ زنده بود میدیده، کنار ایستگاه گمرک زن ها را ردیف میکردند و از اتاقکی رد میکردند، مادربزرگ میگفت توی همان اتاقک بود که برای زن ها چه اتفاقها که نمیافتاده؛ لحنش عجیب بود مادربزرگ، وقتی به شیرینی از تجاوزاتی سخن میگفت که به دنبال اندک تریاک و مخدر رخ می داده اند، برق میزد چشمان مادربزرگ... قصه به نیمه نرسیده خودم را به خواب زده، مادر بزرگ برمیخاست و زیر لب شکوا کنان می رفت که بخوابد...
خیلی کم میشد که شبها پیش مادربزرگ بمانم، خانهش برایم ترس و دلهرهی عجیبی داشت، خانه ترسی نداشت، روح تنهایی خانه عذابم میداد، حتی وقتی همهی نوه ها و دخترها و پسرها جمع بودند تویش هم فایده ای نداشت انگار...
مادربزرگ زیبا بود، تا این اواخر هم چندین خواستگار هم سن و سال خویش داشت، مینشست کنار مادر و با شرم و حیا، عین دخترکان همان سنی که خودش به عقد پدربزرگ در آمده بود، سرخ و سفید میشد و چشمهاش پر میشد از ذوقی کودکانه... مادربزرگ تا همین اواخر هم خواستگار داشت؛ اما مادر و دیگر فرزندان هرگز نگذاشتند شوق چشمان مادربزرگ به بار بنشیند و نتیجتا هنوز تنهاست...
سالهاست مادربزرگ را ندیدهام و برای این تاخیر طولانی دیدار مجدد هیچ توجیهی ندارم، مادربزرگ هنوز هم زنده است و با وجود این که هوش و حواسش خیلی برجا نیست هنوز هم بر پاست و هنوز هم همانطور توی خانهی تنهاییهاش زندگی میکند...
م. عزیز
هیچ روزی ایمن از اخبار تو نیست
که اگر در آفریقا هم باشی، باز هم در فکر منی .
همه چیز از روزی آغاز شد که دسته ی دلقک ها آمدند، اوایل همه شاد بودند، اتفاق بزرگی بود که حالا توی این شهر کوجک افتاده بود و چه چیز بهتر از این می شد؟ به همین خاطر هم بود که کسی توجهی نمی کرد. همان روز اول بود که پیرمردی چنان از خنده روده بر شد که جابجا مرد. کسی دقت نکرد، شاید چون پیر بود و کم شدن یک مرد پیر، از روی زمین هم که اتفاق مهمی نیست. اما قضیه به همین جا ختم نشد. شب بعد نوبت مراسم آتش بازی بود، برنامه به اوج رسیده بود که مادری از ذوق دختر خردسالش را به میان آتش ها پرتاب کرد و البته که غریزه ی مادری هرگز خاموش نمی شود و همین هم شد که کمی بعد، صدای گریه های نوزاد که در آمد خود مادر هم به میان آتش ها دوید و تا به خودمان آمدیم باید خاکسترجمع شده ی شان را توی صندوقچه ی مردگان شهر می ریختیم، آخر می دانید این جا شهر عجیب و غریبی است، قوانین و مقررات خودش را هم دارد، مثلا این که مردگان را با هم دفن می کنیم، دفن که نه اول باید خوب سوزانده شوند و بعد خاکسترشان را توی صندوقچه ی بزرگی پشت سالن فرمانداری می ریزیم. البته شاید صندوقچه نام خوبی برایش نباشد، گودال بزرگی است این قبرستان دسته جمعی. نزدیک یک سال نجاران کار کردند تا تابوتی به اندازه ی این گودال ساختند و حالا وقتی کسی می میرد، از منفذی که روی آن تعبیه کرده اند خاکسترها را به درون تابوت می ریزند و بعد هم منفذ را می بندند که مبادا باد و باران خاطر مردگان شریفمان را آزرده کند. بی ربط به این مسئله هم نبود که وقتی مادر و فرزندش سوختند همه تحسینشان کردند، آخر این جا بهترین نوع مرگ همین سوختن است، دلیلش گفتن ندارد با دانستن جریان قبرستان.
به دسته ی دلقک ها برگردیم، کمی بعد فرار بچه ها از مدرسه شروع شد و کار شبانه روزی شان توی سیرک. تلاش معلمان و مادران و پدران آن ها هم هیچ تاثیری نداشت، کسی نمی توانست مقابل آن ها بایستد و نتیجتا خیلی زود مدرسه ها تعطیل شدند. به دلقک ها هم که بد نمی گذشت، قصد رفتن نداشتند و اگر هم که داشتند مردم نمی گذاشتند، این فرارهای بچه ها هم که مزید بر علت شده بود، دیگر کاری برای آن ها نمانده بود، از غذا و نظافت، خلاصه چیزی نمانده بود که آن ها انجام دهند، جز این که حالا به جای ساعت ها برنامه ای که روزهای اول داشتند، شب ها می آمدند و گوشه ای می نشستند و چیزی می خوردند و مردم هم همین طور با بهت نگاهشان می کردند و خاطرات روزهای اول را دوره می کردند و گاهی اوقات هم کسی می ایستاد و دانه دانه دلقک ها را نشان می داد و تعریف می کرد که روز اول فلان کار را انجام می داده و بعد هم همگی می خندیدند و این گونه بود که شب ها می گذشت. بچه ها هم فرصتی اگر پیدا می کردند پنهانی سراغ وسایل گروه می رفتند و تمرینی می کردند و کم کم چیزهای بسیاری یاد گرفتند... ناگفته نماند که این میان خیلی از مادرها و پدرها مستاصل از فرزندانشان بیشتر اوقات خویش را کنار آن ها می گذراندند، شهر تعطیل شده باشد انگار و دلقک ها هم این میان فرصت را غنیمت شمرده بودند، بابت اقامت بچه ها و حضور گاه و بی گاه والدینشان هزینه ی زیادی می گرفتند، خیلی زود پولی به هم زدند و برای خودشان زمین و خانه ای دست و پا کردند، کمی بعد هم مغازه های شهر را به کم ترین قیمت ممکن خریدند، آخر با این حساب ها کسی در شهر نمانده بود، همه یا کوچ کرده بودند و یا حوالی اطراق دلقک ها گشت می زدند. البته که دیگر دلقکی نمانده بود آنجا و باقی ش هم که دیگر گفتن ندارد...
از همه ی این اتفاقات خیلی می گذرد، خیلی یعنی به گمانم سال ها، از آخرین باری که یکی از اهالی قدیم شهر را دیدم سال ها می گذرد، همان سال ها بود که اهالی شهر به خودشان آمدند ، جمع شدند توی سیرک و اندکی بعد هم شهر را ترک کردند. چیزی هم با خودشان نبردند، از دسته ی دلقک ها و سیرک چیزهای زیادی به جا مانده بود که برای کار کردنشان کفایت می کرد و بچه ها هم این میان خیلی چیزها یاد گرفته بودند . برای شروع زیاده از حد هم می دانستند. خبرش را دارم که در شهری دور دست اطراق کرده بودند و از باقی ش چیزی نمی دانم. من هم که این جا مانده ام تنها برای یک چیز است، قبرستان! مانده ام تا از مردگان شریفمان محافظت کنم. ماهی یکبار سوراخ ها و منفذ های تابوت را باز می گذارم تا هوا به خاکستر ها رسیده که مبادا فاسد شوند، زندگی بدی ندارم، آرامشی دارم و جایی برای زندگی. تنهایی اوایل چیز ناجوری بود اما حالا عادت کرده ام و تنها دغدغه ای که دارم این است که کسی را ندارم که وقتی بمیرم خاکسترم را به جوار اجدادم بریزد و همین هم شده است که این اواخر کمی نداشتن یک دوست را احساس می کنم...
هر چقدر که فکر کنی
باز بیش تر دوستت دارم
از دیروز بیش تر، امروز
از فردا خیلی کم تر...
کمی بعد، بانو با لباس مشکی، تور کوتاه، انگشتان کشیده، چشمان سرخ، لبانی برافروخته...
عجیب تمام شد این نامه های این جا، خیلی بی گاه هم شد، بی این که قصدش را کرده باشیم، نشستیم و شوخی شوخی، نیمی تو، نیمی من تمام کردیم نامه ها را که مثلا تغییری باشد و فکرش را هم نمی کردیم که روزی پا بکشد توی زندگی تا بیشتر از هوا نفس بکشیمش...
خواب می دیدم، نشسته بودم و ناز می کردم و ناز می دیدم، ناز لک و لک این روزهاکه توی چشم هام جمع کرده ام برای روز مبادا. ماهی همیشه قرارش به لیز خوردن بود. فرقش به این است که حالا توی خشکی لب ها باز و بسته می شوند و چیزی جز هوای خشک و داغ اردیبهشت امسال فرو نمی رود توی حنجره. دستم به نوشتن هم نمی رود و گفته بودم قبل ترها که دیگر این جا خانه نمی شود، این اتاق هم بی پنجره حتی هوای بی خوابی شب ها را هم ندارد، که حالا بی بار و بنه، دست به چشم هام گرفته ام تا مبادا فرو ریزد و راه افتاده ام و خیره به ساعت دقیقه به دقیقه باز و بسته شدن دهانم را گز می کنم...
مادرم می گفت، همیشه تنها دو راه وجود دارد، رفت، برگشت. تا وقتی به جلو می روی که خب چشمت به راه است و همین هم خوبی کار است، اما به عقب برگشتنش دشوار است، مادر همیشه می گفت هرگز اجازه نخواهی داشت وقت برگشت سرت را بچرخانی یا جهتت را تغییر دهی، سختی بازگشت هم به همین است، همین چشم بسته راه را طی کردن، همان طور که جلو جلو می رفتی حالا چشم هات دوخته به راه نرفته و نیمه کاره، سرت پشت به راهی است که می روی– همان راه برگشت – باید قدم هات را عقب عقب برداری و دل خوش کنی به این که یادت مانده که پای آمدن را کجا گذاشته ای و خوش اقبالی اگر فراموش نکرده باشی فلان جای راه گودالی بوده، یا بدانی هنوز هم، که به فلان بیشه که می رسی باید خیالت به موجودات عجیب هم باشد و چیزهایی از همین قبیل. برای همین بود شاید، که مادر می گفت همیشه باید رفت، بروی لااقل چشمت به راه هست، اما باز که می گردی هیچ نداری جز احتمال هر لحظه فرو ریختن. راست می گفت مادر...
من اما فکر دیگری دارم، همین جاها، کناره ی راه، گوشه ای پیدا کرده ام و بی این که چشمم به راه آمده و مانده باشد، کنجی کز کرده ام. هزینه ی زیادی ندارد، لااقل این اوایل که نه خستگی داشته و نه درد پا و نه دلهره ی لغزیدن. نامه های بی حواب بسیاری نوشته ام و از آخرین بار اما به گمانم سال ها می گذرد، این اواخر دست هام بی هوا به لرزه می افتند، راستش را هم اگر بگویم دیگر نه کاغذی برایم مانده و نه جوهری و مهم تر از همه چشم هام کم سو شده اند، وگرنه حرف برای گفتن زیاد هست، توی همین راه آمده همیشه حرف هایی بوده برای نگفتن، حرف هایی که می توانم حالا بنشینم و روی کاغذ مرورشان کنم . حرف هم که راحت جوانه می زند و زود قد می کشد . من اما مدت هاست این جا نشسته ام بی این که دانه ی حرفی را زیر زبان مزمزه کنم و بزرگش کنم. روزگار خوبی است، از آخرین باری که نامه ای نوشته ام سال ها می گذرد،هرچه فکر می کنم اما، یادم نمی آید از آخرین باری که به این راه آمده و نرفته، سرکی کشیده ام و چشمی چرخانده ام، چقدر می گذرد...*
با انتظار
نشسته بودم توی اتاق و باران بود که انگار بیرون داشت روی پنجره هایی که به آسمان باز می شوند ضرب می گرفت. سیگار می کشیدم یا چیزی می خوردم یا هر دو را؟ یادم برای این چیزها زیاد خوب نیست که بماند، مشغول هر کاری که بودم غیر از خواندن نامه هایی بود که یکجا به دستم رسیده بود. نامه هایی از سال های دور, نامه هایی که جمع شده بود تا یکجا بیاید و زنگ در را بزند و تاریخ یکجا برای کسی تکرار شود، گفتم نام گیرنده درست است اما من که آخر سال هاست از اینجا رفته ام. پستچی سماجت نکرد، انگار خوشحال باشد که جایی برای تحویل این بار پیدا شده بعد از سال ها. خوب برای اداره ی پست خوب نیست این همه تاخیر. یادم آمد حتمن سیگار می کشیدم آن وقت. این جور وقتها سیگار می کشم. از نامه ی آخر شروع کردم:
پی یر عزیز ؛
سلام. دیریست که جواب نامه هایم را نداده اید. گمانم به مزاحمت بود برای شما بعد از این همه کاغذ که سیاه کردم و تمبری که باطل شد. از گذشته چیز زیادی به یاد دارم اما مایل نباشید هیچ کدامشان را برایتان باز نخواهم گفت. می گذارم برای روزی که دستتان به نوشتن رفت و دست از این همه لجاجت برداشته بودید و ان وقت خوب می دانم اولین چیزی که در پی اش می آئید همین حرفهای نا شنیده است که بارها خواستید بدانید و من دریغ داشتم. هیچ گاه از این خانه بیرون نخواهم رفت. پدرم را که یادتان هست؟ مادرم با همان ماهی های خوشمزه ای که همیشه می گفتید؟ اری، اینها را همین جا دارم کناره خودم، حالا بماند چه ها که رخ نداده و شما بی خبر هستید. هر زمان که شمار موهای سفیدتان به حد رسید، بیائید. با آغوشی باز هر لحظه پذیرای حضورتان هستم.
امضا نداشت و اسمی هم که معلوم بود که با دقت نوشته شده ناخوانا شده بود. داشتم سیگار می کشیدم. چای هم ریخته بودم برای خودم. سرد شده بود و مثل اینکه از سه روز پیش تا حالا میلی به این لیوان چایی پیدا نکرده بودم. سه روز تمام پای همین صفحه نشسته بودم و بی که بخواهم پاکت های قبلی را باز کنم به فکر موهای سفیدم بودم. چند بار سعی کردم بشمرمشان اما هر بار از دست می رفت، مثل شمارش ستاره ها بود وقتی که خوابت می آید. گفتم: ببخشید این شماره را خیلی سال پیش سعی کرده بودم که حفظ کنم. نمی دانم اما، به یاد داشته هام اعتمادی ندارم. گفت: .... چیزی نگفت. صدای نفس هاش آشنا نبود. آدم پیر که می شود صدای نفسهاش تغییر می کند؟ گفتم: این صدا هم برایم آشنا نیست. چرا حرف نمی زنید. مزاحم شدید مگر؟ یا من مزاحمم؟ ببخشید خیلی وقت است که با کسی حرف نزدم. چیزی نگفت و توی پنجره نگاه کردم، سفیدی ی موهام زیاد نبود. بی که حرفی بزنم گوشی را گذاشتم. یک. دو. سه. چهار...... یک. دو . سه . چهار پنج....
باید که مرا عریان دید
تا یخ های زمستانی را یافت
که پوستم را بر خود کشیده اند...
از گذشته تنها چیزهای کمی را فراموش کرده ام، خیلی کم و البته بی اهمیت که راحت می توانم خودم را دلداری بدهم که حافظه ی خوبی دارم. آن چیزهای کم هم، راستش اهمیتی شاید نداشته اند، اسم بعضی فیلم ها و نام خیابان ها و این که فلان ساختمانی که سالی به دوازده ماه گذرم هم بدان جا نمی خورد کجاست و این جور چیزها... اما تا دلت بخواهد خاطره دارم از این روزها و ساعت ها و خیابان ها، مثلا یادم نرفته است که فلان روز که شنبه بود، فلان جا رفتم و آدمی که فلان رنگ لباس پوشیده بود فلان چیز را گفت... همه ی این ها نشانه های خوبی است، گمان می کنم گذشته به شکل پریودیک خودش را برایم مرور می کند و این گونه می شود که بشر برای هزار سال آینده هم خاطره های مرا ذخیره خواهد داشت.*
کاترین کوچک من
روزهای خوبی را سپری میکنم، تارهای زندگی چنان مرا به خویشتن تنیده اند که برای نخستین بار از حس اسارت و بندگی به وجد آمده و اندک احساس شوق مینمایم.
پیوسته خویشتنم را به سبب حافظهی تاریک و اساطیریام ملامت کردهام، می توانم سالهای بنشینم و از خاطرات مدفون ذهنم داستان ها بسرایم. به یاد میآوری که مادر چگونه این استعداد را در من یافته بود و همواره حتی همان اوان کودکی مرا افسانه باف و قصه گو می نامید؟! به گمانم هرگز مادر پی بدین شکنجه ی مدام درونی نبرده بود و از همین روی از آن به نیکی و افتخار یاد میکرد. ساعتها می نشینم و گذشته را می کاوم و از میان تمامی خاطرهها، تاریکترین و تلخ ترین را برمیگزینم و هر بار به شکلی صحنه را ترتیب میدهم که تلختر و گزندهتر گردد و بیدرنگ تکه های قلبم را زیر زبان مزه میکنم. حس عجیبی است…
از میان این حافظه ی دوار گاه رویدادهایی نیز عبور می کنند؛ تو گویی رهایی مییابند ازین تکرار و بازسازی مدام. شبی از شبهای پیش بود که میان نامههای عاشقانهی سالیان گذشته، همان نامههایی که به خیال خویش جایی دور نهاده بودمشان تا چشمم از سر اتفاق هم بدان ها نرسد - آنچه نمیخواهی و از آن فرار میکنی همیشه خیلی زود گریبانت را خواهد گرفت – نامههایی با لحن متفاوت و مخاطبی غیر خویشتن یافتم، بانویی که بهتر میدانم به دلیل این که نامی آشناست که هر دو می شناسیم، اسمی ازو نبرم. نامهها سرشار از محبتی بی دریغ بود و تنها شباهتش به نامههای من، دست خط و امضای آشنای همگی آنها بود. عجیب اینکه هر چه در گذشته جستجو میکنم هیچ نشان و خاطرهای از چگونگی رسیدنشان به دست خویش نمی یابم.
کاترین عزیز چندی است که برایم کوتاهتر و البته دیرتر مینویسی، مشتاقانه به انتظار شنیدن حرفهایت خواهم ماند، شکی ندارم که از حال و روزت بسیار بی خبرم گذاشتهای و اطمینان دارم که از دلبستگی من به خود آگاهی.. پس بی صبرانه چشم در راه نامهی بعدی ت خواهم بود.
با عشق و احترام
م.
* مالیخولیا بر زن ها با شقاوت بیشتری تاثیر می گذارد و آنان را بشدت آشفته می کند، چون با روحیه ی آن ها تضاد دارد و آن ها را از سامان طبیعی شان بیشتر دور می کند.
فوکو، تاریخ جنون
اعتقاد داشتن و اعتقاد نداشتن آخرین چیزهایی اند، در این دنیا که به من بستگی دارند.
/ روسو/
عادت عجیبی است، رسم خانوادگی نیست که حالا تعجب کنم واز سر ناچاری یا شاید حیرت، به پدرانم نسبتشان دهم. پدرم را می گویم، نه تنها پدرم که حالا که زمان می گذرد تصور مادر و خواهر و شاید فرزندانم. پنجره ای دارم چسبیده به تخت، به جای خاصی جز آسمان و چند درخت باز نمی شود و شاید همین ایده ی ماجرا شد، از همان زمان ها که رفت و امدی شد توی اتاقم، کنج خانه، که حالا بوی عجیبی دارد و نمی دانم بوی چیست، شاید هم می دانم و بنا به رسم خانوادگی کتمان میکنم. چیزهای کمی ندارم برای کتمان کردن و این اصرار بیدلیل خودم را نمی فهمم حالا برای دانه دانه اضافه کردن به نامها و اتفاقات ریز و درشت. از ماجرا دور شدیم. حرف پنجره بود و جنازهای که کنار پنجره نگاه میدارم. جنازه که نه بهتر بگویم خاکستر باقیمانده ی تن عزیزترین هایم. اتفاق عجیبی نیست. با چند گلدان شمعدانی شروع شد، خاکستر را که توی گلدان بریزی همه چیز تمام است. اوایل با یک گلدان شروع شد و هر کس که میمرد گلدان دیگری اضافه میشد و حالا مدتهاست خبری از گلدان تازهای نیست . چیزی که نمیدانم این که این نشان خوبی است یا نه؟ لذت عجیبی است، گلدانها جان میگرفتند با خاکستر مردههای من و عادتم بود که ساعتها بنشینم و تماشایشان کنم ...اتفاقات عجیبی هم می افتد گاهی، مثل امروز که انگار شمعدانی ها طوریشان شده بود و بعد هم خانه، یا نه بهتر و دقیقتر اگر بگویم اتاق پر شد از همین بوی عجیب، بوی خوبیاست، خوب یعنی خیلی خوب، آنهم برای منی که بوها حساسم میکنند و وقتی بویی حس میکنم عموما اتفاق خوبی نمیافتد ، و بدتر چیزهای ناجوری هم پیش میآید. بعد هم به رسم نشانه و یا چیز دیگر صدایی آمد و نگاه که کردم پیرزن بیچارهی همسایه بود که با دستهای کوچکش بادام میشکست، مادرم می گفت که سالهاست همین کار را میکند، دلش برای سنجابها می سوزد انگار،که باید با این پوستهی سخت سپری کنند. میگوید سالهاست این وقت سال که میشود کیسه کیسه بادام میشکند و توی دشت و جنگل می پراکندشان تا سنجابها بیابند و باشد که رستگار شوند. شاید هم این بوی عجیب مال سنجابها باشد. نمیدانم.. کمی خیال اگر بکنم میتوانم بگویم شاید تقلای سالیان پیرزن بیچاره نهایتا امروز جواب داده ..
نمیدانم از یکنواختی گلدانها خسته شده ام و برای اینکه آرزوی بدی نکنم شاید بهتر باشد تا فکر دیگری بکنم برای این خستگی م. چیزهای زیادی دارم برای آتش زدن اما تصمیم به اینکه کدام میتوانند جای خاکستر عزیزانم را پر کنند، کم دشوار و عجیب نیست...
خدایان همچون مردانند
بر سینه ی زنی زاده میشوند
و میمیرند.*
کاترین عزیز، کاترین عزیز، کاترین عزیز
خوابی عجیب بود، به کابوس می ماند. بسترم از اشک خیس شده بود چنان که گمان می کنم اکنون نیز توان بازگو نمودن خواب را ندارم.
پدرم را میدیدم، بسان واپسین روزها، بیماری تمام وجودش را در بر گرفته بود و حافظه ی رو به زوالش تنها مرا می شناخت. چنان که حتی کوچکترین نیازهای خویش را نمی توانست برآورده کند. زمان به عقب بازگشته بود و دیگر بار دخترکی بودم نوجوان، زیر انبوه دردهای پدر. مادر به یکباره ناپدید شده بود تو گویی از درد بیماری پدر مجنون گشته بود و متواری. گذشته ثانیه به ثانیه تجدید می شد و در این تکرار تلخ چشم های تو بود روی دیوار، چشمهای مشکی تو، که همواره مرا تکسین بخش بود اما نه این بار گویی. چشمهات تنها آکنده از یک چیز بود، وحشت، در این توالی حیران مینمودی، در توالی کشمکشها و شاید مبارزهی بینتیجهای برای حیات. جدال من و پدر و سیلیهای متوالی که بیاختیار بر اندام نحیف پدر مینواختم به تقلای این که وی را به فرمانبری خویش وادارم...کاترین عزیز، رحمی که بر پدر روا نمیداشتم توی خواب هم رهام نمیکرد. کودکیام مقابل چشمانم مرور میشد و با یادآوری ضربههای متوالی پدر، ضربههای گاه و بیگاه و بیبهانهاش، دستهام تو گویی نیرو میگرفتند بی نیت انتقام شاید... پدر اما ناله حتی نمیکرد...
کاترین کوچک من، قرار خویش از دست دادهام. استیصال عجیبی، که مرا از آن نجاتی نیست...
م.
3 مارس 2008
*پدرم را می گویم، وقتی که بیمار بود، بهتر اگر بگویم داشت میمرد. شنیده بودم پیشترها از آلزایمر. بزرگ نشده، هر روز کوچکتر میشوی. سوی پیکان زمان بر میگردد و بار اول که شنیدم کودک بودم و فکر این تغییر بود که می آمد توی سرم و بعدش هم لذت مدام. می نشستم و ساعت ها پدرم را تصور می کردم که کودک شده است و توی خیالم میشد با پدر ساعتها توی باغ پشت خانه دوید و بازی کرد، بعد هم با خودم خیال میکردم که توی بازیها از یکجا به بعدش من برندهی همیشگی خواهم بود، آخر از یکجا پدر سن مرا رد میکرد و از آن پس روز به روز کوچکتر میشد و لابد لذت من هم بیشتر. لذت عجیبی که حالا زودتر اگر بزرگ شوم، روزی میرسد که من مادر پدرم خواهم شد...
اینان هرگز مایل به ترک بستر خویش نیستند. به هنگام سرما جامه های خویش می درند و تن ها برهنه می کنند، بی که آدمی به خویش راه دهند و قصد ترک بستر کنند. از فضای باز اجتناب می کنند و از نور همی هراس دارند. چنان که مردمک چشم هایشان به هنگام ملاحظه ی نور تنگ گشته و زیر چشم هایشان در اندک مدتی گود می افتد و به زردی می گراید. جز از خویش تغذیه نمی کنند؛ گویی ساعت های متمادی می توانند بی آب و اندک غذایی به زندگی خویش ادامه دهند. در فاصله های طولانی از بذاق دیگری تغذیه می کنند و بدین گونه به حیات ادامه می دهند. با وجود ترس از نور گروهی ستاره پرستند و گروهی دیگر خورشید پرست. وهر دو گروه همانا معتقد به رستاخیز آسمان ها و یگانگی خورشید و ستارگان اند و این تنها عقیده ی ای است که بدان استوارند.*
فکر میکنم باید بمیرم
با دستانی مدفون در گلآبهی جادهها
فکر میکنم اگر پسری از من زاده شود،
تا ابد نظارهگر هیولاهایی خواهد ماند که شامگاهان با هم آمیزش میکنند...
*از نوشتههای سورئالیستی ِ بونوئل
مثل درختچه ای است که یکهو سر از حلقت در می آورد. مرضی موروثی است، یعنی مادر و مادر بزرگ و مادر مادربزرگ همه بدان دچار می شده اند اندکی پیش از مرگ. اولش با خارش شروع می شود. جایی توی گلو شروع به خارش می کند و بعد هم حس می کنی چیزی از گلوت زده بیرون، کمی اگر صبر کنی شاخه ها به دهانت می رسد و لابلای زبان و دندان های بی شمار حالا شاخ و برگ درختچه ای ظریف را حس می کنی. عادتت می شود شب ها وقت خواب برگ ها را زیر زبانت بگیری و مز مزه کنی... کوتاه کردنش فایده ندارد، کوتاهشان کنی حریص تر می شوند، شاخه ها پربار تر می شوند و برگ ها زمخت تر، اما اگر کاری به کارشان نداشته باشی مزاحمتی برات ایجاد نمی کنند. برگ ها به خودی خود لطیفند و بی آزار... اما یادت باشد برگ ها که به دهانت برسند فقط نشانه ی یک چیز است، مرگ نزدیک است...
کاترین عزیز
دیری است شاخه های مرگ کامم را در بر گرفته است..
عجیب این که دور از رسم خانوادگی شاخه ها بار داده اند، میوه های کوچک سرخ رنگ. شب ها که می خوابم، همانا بیم آن دارم که افتادن ناگاه یکی از میوه ها راه تنفسم را ببندد، صبح ها روی بستر و بالشم پر می شود از لکه های سرخ رنگ، میوه هایی که با سرفه های متعدد شباهنگامم به بیرون پرتاب شده اند و بسترم را آلوده کرده اند. من اما ترسی ندارم از این میراث. کارهای واپسین را نظم می دهم بی اینکه بدین انتظار باقیمانده زندگی خویش را تباه سازم. سکون و آرامش عجیبی است، تجربه ی زندگی بدینسان که می گذرد . . .
با احترام و سپاس
م.
9 فوریه 2008
من مست و تو دیوانه ، ما را که برد خانه؟ ...
قهوه خانه را که رد کردم دیدم منتظر ایستاده، با آن پالتوی پوست همیشگی ش. انگار پالتو قد کشیده بود، پیش تر ها تا روی زانوهاش بیشتر نبود اما حالا تنها کمی بالاتر از مچش را می پوشاند. نگاهش کردم، نگاهم کرد. توی این سرما مثل همیشه گوش هاش سرخ شده بود. سلام کردم، جواب داد. گفتم منتظرم بودی؟! گفت نه. از این حوالی می گذشتم، یادم امد که روزی این جا منتظر مانده بودم و گفتم به رسم آن روزها زیر برف بایستم و مردم را نگاه کنم که می آیند و می روند. نگاهش کردم، گفتم این چتر تا حالا عصای پیاده روی ت بود قرار نبود بالای سرت بگیریش روزی، اخر چیزی را که تا حالا جز زمین و پیاده روها و خیابان های گذری چیزی ندیده حالا رو به آسمان گرفتی؟! آن هم آسمان برفی؟ گفت تازه فهمیدم که از آسمان گریزی نیست این چتر هم انگار فهمیده باشد چون دیگر روی زمین تکیه نمی کند و او که نمی تواند تکیه کند به زمین چطور انتظار داری من به او تکیه کنم؟ چیزی نگفتم، دیدم کاری برای کردن ندارم و توی این سرما بی خودی از قهوه خانه زده ام بیرون و بهتر بود شاید منتظر می ماندم بیشتر تا کمی ازاین برف کم شود، کم هم اگر نشود جای بدی نمانده ام، لااقل از خیابان که بهتر است. بی که دعوتش کنم راه قهوه خانه را پیش گرفتم و دنبالم امد. این را از چتری فهمیدم که بالای سرم گرفته بود و برفی که حالا دیگر برای بقیه می بارید. قهوه خانه شلوغ بود جای من اما هنوز پر نشده بود، دوباره نشستم، دیدم کنار صندلی کیف دستی و چترم را جا گذاشته بودم و با خودم گفتم بد هم نشد این روز سرما بهانه ای پیدا شد که دوباره برگردم این جا، وگرنه رفته بودم و بدون پول و چتر حتم دارم که خیلی دوام نمی آوردم ان هم این جا که روزهای عادی ش نمی توانی انتظار کمکی چیزی داشته باشی چه برسد به امروز که آدم خدا را بنده نیست و چتر هم که نداشته باشی تو این برف حتما از قیافه می افتی و دیگر کسی هم از باب آشنایی و محبت هم نمی کند که سوارت کند. نشست که کنارم گفتم بانی خیر شدی امروز. چیزی نگفت، گفتم توی سرما قیافه ات جا می افتد انگار. گفت سرما پوست ادم را می شوید. قهوه ی اول را نخورده دیدم به سرفه افتاد و آب هم که آوردند براش فایده ای نداشت انگار. خیلی هم نگذشته بود که دیدم معده اش دارد آبروبری می کند، چیزی نگفتم و به روی خودش هم نیاورد. دیدم نه این طور نمی شود، ما که حالا حالا ها اینجاییم و این بنده خدا هم که گرسنگی بهش فشار آورده انقدر که صدای معده هم در امده. گفتم حالا که نشسته ایم، به خرج من چیزی بخوریم و تعریف کن کجاها بوده ای و چه می کنی. رد نکرد. چیزی سفارش دادیم و گفت که چند سال پیش کار می کرده توی بیمارستانی همین حوالی. از برادرش که پرسیدم گفت همان سال ها به جرم قتل می گیرندش و اعدامش می کنند. گفتنش ناراحتش نکرد اما به رسم گفتم پوزش می خواهم و خندید و گفت که دندان خراب را هر چه زودتر بکنی بهتر. دیگر نگفت که ان روزها چه ستیزی داشته با برادرش سر عاشقی بر سر یک دختر. آمد توی ذهنم آمد که بپرسم چه بر سر دخترک آمده، یادم می آید که ان روزها فکر خانه و کاشانه ای بودند. فکرم را خوانده باشد انگار. گفت فکر نمی کردم اینقدر بی خبر باشی. برادرم که او را کشت یکراست سراغ من آمد و زحمت خلاص کردن خودش را به گردن من انداخت. گفت برادر کشی چیز دیگری است. تو برادرمی و نمی خواهم زیر دست های جلاد بمیرم. خودم توانش را ندارم پس بی زحمت لطف کن و تو مرا راحت کن. توی جیبش چاقو داشت و گذاشت توی دست هام، من هم رد نکردم، ناسلامتی زندگی م را به هم ریخته بود و این جور چیزها که برادری نمی شناسد. ضربه اول را که زدم تا به خودم امدم دیدم آدم ریخته است و باقی اش هم هیچ، چند سالی به جرم حمله به برادر نابرادرمان توی زندان بودیم و همین امروز هم از زندان آزاد شده ام، این چتر هم غنیمت سال های زندانم بود و حالا هم که می بینی اینجایم.
چیزی نگفتم دیدم برای این همه درد گوش ِ شنیدن نیستم، به خودم نفرین می فرستادم که برگشتنم بیهوده بود و اگر رفته بودم تا حالا رسیده بودم جایی، لااقل این جا گیر نیفتاده بودم. غذا را که خورد سریع بلند شدم، معذرت خواهی کردم و گفتم باید بروم جایی. مانعم نشد لبخند زد و دستی داد و خداحافظی کردیم. هنوز خیلی نرفته بودم که دیدم از بخت بد باز هم کیف و وسایلم را جا گذاشته ام توی قهوه خانه و پول که ندارم هیچ و چتری هم نیست که سبب محبت کسی شود توی این سرمایی که حالا زیاد هم استخوان سوز نبود..
کاترین عزیز
می بینی دوباره گرفتار این تسلسل هر ساله شدیم؟! نگاه که میکنم به مانند شوخی دلپذیری است، دلپذیر اما اندوهناک. لیلیان بینوا گویا هنوز هم از بند افکار دیرین گذشته اش رهایی نیافته است. هنوز من دخترکی هشت سالهام که با مرگ تقلا می کند... هنوز هم با گذشت سالیان عشق مارسل بینوا در سینه اش چنان گرم است که هرساله زمستان که سر میرسد و اولین برفهای زمستانی آب میشوند خیال دیرینش دوباره زنده میشود. نامهای به مارسل و گمان این که این بار که بیاید از ان لجاجت دوشیزهوار خویش دست برداشته و پاسخی درخور بدو دهد. مادر میگوید ان سال ها، پیش از انی که من به دام ان بیماری عجیب و مسری گرفتار آیم، مارسل برای آخرین بار به سراغ لیلیان میآید و گویا به طور ناخودآگاه و پیش از آنی که لیلیان بتواند از عادت سکوت و خویشتن داری دست بردارد، مجبور به بازگشت می شود، گویی به میانهی راه نرسیده او نیز به بیماری مبتلا شده و اندکی بعد جان میدهد. مادر می گوید خبر مرگ وی به لیلیان که میرسد من قدمی با مرگ فاصله نداشتهام... از همان جا هم انگار، نامهها شروع میشوند؛ لیلیان تمامی این سالها از پشت غرور عظیم خویش، بیماری مرا بهانهای برای دلتنگیهای خویش قرار میدهد و هر بار به انتظار آمدن مارسل میماند. باقیاش را هم که خود میدانی. ان چه میگویی برای من نیز عجیب و حیرت برانگیز است، این که نامهها در تمامی این سالها به یک شکل خاص و مشابه نگارش یافتهاند نشان از زخمی دارد که گویی ندیمه ی بینوا را از ان رهایی نیست. هر ساله اتفاقات تازه می شوند اما نقطه ی ثابت همهی سال ها هم چنان برجاست...
اکنون که به تمامی این اتفاقات که فکر میکنم، همانا میتوانم علاقهی عجیب وی به پی یر را درک نمایم. تو گویی با دیدن من خویشتن را به یاد می آورد و تلخی عمر از دست رفته ای که گوشهی چشمهاش چندین خط ناموزون نهاده است. باری سرنوشت را گریزی نیست. و تو خود میفهمی که چه اندوهی پشت این کلام نهفته است.
نامه را خلاصه میکنم. ژان کوچکی که چندان هم کوچک نمینماید در سلامتی کامل به سر میبرد و دستهای زیبای تو را از دور به گرمی میفشارد. شوق دیدار تو هر لحظه بیتابم میکند و صمیمانه منتظر آمدنت هستم.
با احترام و دلتنگی بسیار
م.
26 ژانویه 2008
مارسل گرامی
می بایست اخبار ناخوشایندی را برای شما بازگو نمایم. ژان کوچک دیروز مقابل چشمان من جان داد...
عاجزانه درخواست میکنم که هر چه سریعتر خودتان را برسانید، تحمل این اندوه به تنهایی، دور از توان شانههای ناتوان من است. شرح ما وقع را به محض رسیدنتان بازگو خواهم کرد.
با احترام
ندیمه لیلیان
گذشته به دو شکل متمایز باقی می ماند؛ اول به شکل عادات متحرک، دوم به شکل خاطرات مستقل.
*/ ماده و خاطره، برگسون
خاک یعنی خاطره، پدرم که رفت مادرم زیر لب می گفت...
بچه که بودم، شب ها دور از نگاه مادرم به سراغ خاک می رفتم، عادت داشتم همیشه گلدانی کنار دست خودم داشته باشم تا بدان خاطره هایم را مزمزه کنم، شب که می شد، توی تاریکی چشم هام را می بستم و به خیال دست های پدرم خاک را از میان انگشتان کشیده و رنجورم می لغزاندم، خاک های خشک، خاک های خیس و نمدار. همینگونه هم بود که شب ها به تجدید خاطره هام می گذشت، به بازی با خاک های متنوع و دلپذیر، کسی نمی دید، نمی فهمید، مادرم هم نمی دید وهرگز نفهمید چرا گلدان های توی اتاق زودتر از موعد خشک می شوند، نمی فهمید چرا بی این که علاقه ای به گل و گیاه داشته باشم همچنان پا فشاری می کنم به داشتن گلدان هایی که اینقدر زود خشک می شوند. خودم هم نمی فهمیدم، عادت کرده بودم دانه دانه خاطره های هر گلدان را بشمرم، گلدان اگر خشک می شد، بازی بازی، انگار می کردم با خودم که یادآوری خاطرات گلدان هم تمام شده، بازی خوبی بود، عادتی بهتر. مادرم نمی فهمید، نمی فهمید سماجت کودکانه ام را برای نگهداری گلدان های خشکیده. دور از چشمش گلدان ها را زیر تخت، توی گنجه، پشت پنجره پنهان می کردم، برای گلدان های بزرگتر هم فکر خوبی کرده بودم، توی انباری، کنجی پیدا کرده بودم که مادرم همیشه هراس رفتن بدانجا را داشت. مادرم می گوید روزی از روزها از پدرم شنیده که آن جا چیزی است برای مادرم، نشانه و یادگاری از همه ی سال های زندگی ش.. پدرم تا بود هرگز نگذاشت مادرم پا بدان جا بگذارد و پدرم هم که رفت مادرم نمی دانم از ترس بود یا نگرانی، دیگر هرگز پا بدانجا نگذاشت... همیشه از عشق می ترسید مادرم، نمی گوید اما من از نگاه هایش می فهمم، از این که در انباری را همیشه باز می گذارد و برای من قصه ها می گوید از یادگارهای پدرم توی انباری، گمان می کند به سرم می زند و سری می زنم به انباری و نگاهی به یادگار افلاطونی پدرم می زنم . شاید تعریف ها کنم برای مادرم، شاید هم منتظر است تا بیایم و بگویم که انجا هیچ نیافته ام و پدر سال ها برای خشنودی دل تو بوده که رویاها می بافته، مادرم نمی گوید اما می دانم که منتظر همین است، که روزی بروم و بگویم که هیچ نیافته ام آنجا جز تارهای به هم تنیده ی خاطرات عنکبوتی و پوسیده ی پدرم... بگویم تا مادرم حسرت عشقی را نخورد که پدرم هرگز نفهمید...
من اما سراغ پدر نرفته ام، تمام این سال ها زیر نگاه های کنجکاو و ملتهب مادرم روزها و شب ها به سراغ انباری می روم اما سرکی نکشیده ام حتی تا نشانی از پدرم بیابم، کشان کشان گلدان ها را می کشم با خودم و گوشه ای با دقت رهایشان می کنم، خوب دقت می کنم تا مبادا گلدان هام راه مادرم را ببندد برای آمدن توی انباری و جستجوی دست های پدرم...
شب هایی می شود که سراغ پدرم می روم و خاک رویش را کنار می زنم، انگار چشم های پدرم باشند که زیر انگشت هام می چرخند و نگاهم می کنند، به سرم می زند که روزی خاک را به یکباره کنار بزنم، شاید از میان آن دست های پدرم را بیابم که به سوی من آمده اند به تمنای بودنم... می ترسم اما، پدرم همیشه می گفت این ترس موهبتی از سوی مادر است، این ترس و بهت توی نگاه هام، توی دست هام، توی راه رفتنم، پدرم می گفت روی ابر راه می روی، هر لحظه بیم سقوط داری انگار. یادم نرفته اما که همیشه می گفت سخت راه می روی، محکم، می گفت روی شانه هام می تواند تکیه کند بی این که خم شوم و یا تلوتلو بخورم و یا بلغزم سمتی... می گفت مادرت اما هرگز این گونه نبود.... می ترسم، می ترسم روزی سراغ خاک نشسته روی چشم های پدرم بروم و بگردم، اما هیچ نیابم آن زیر ها، انقدر که به صرافت بیفتم و یکهو از روی ترس یا نگرانی دست های خودم را جای دست های پدرم جا بگذارم زیر خاک، زیر خاک، خاک های خشک، خاک های خیس و نمدار... مادرم هم می داند، می داند که به حال خودم رهایم کرده است و سکوت می کند تا یک یک گلدان ها را سپری کنم، بعضی ها کنج اتاق، بعضی ها گوشه ای دنج آن دورترها...می دانم و می داند که باورش کرده ام، که خاک یعنی خاطره...
گاه سوم، قتل گاه...
یادم که می آید دیوار بود تا چشم کار می کرد، بچگی هام را می گویم.. دیواری سراسری، بی پنجره، بی در. مادرم می گفت از همان بچگی بود که رویا می بافتم. رویای در و پنجره و خانه. توی رویا از درها وارد می شدم و از ترس سرما پنجره ها را می بستم تا مبادا سوز سرما برود توی استخوان، مادرم می گوید، بچه که بودم استخوان هام نرم بود، بزرگ هم که شده ام فرقی نمی کند، دست هام راحت خم می شوند زیر بار خودم. شب ها خوابم که می برد صبح ها باید دستم را از زیر سرم نرم نرم بپیچانم، گاهی دست هام را می بینم که زیر تخت جا مانده اند، با خودم فکر می کنم که چه چیزها می توان با دست هایم ساخت، یک بار یادم می آید از دست های خمیری م پرنده ای ساخته بودم، هی پرش می دادم شاید پرواز کند و زیر چشمی اشک می ریختم که پرنده اگر پرواز کند، روز بعد خمیر بازی ندارم و شاید مجبور شوم به سراغ پاهام بروم و پاهام اما خمیری نبودند، مادرم می گوید همین عجیب است، سیمان ریخته باشند انگار توی پاهام. همین بود که راه که می رفتم سنگینی پاهام را حس می کردم، که نمی توانستم بدوم، به هوا بپرم و یا بازی بازی پاهام را به هر سو بتازانم... دست هام که خمیری بودند مادر دیگر نمی توانست دست هام را به جایی ببندد، یک بار بسته بود به درخت و برف می آمد، دست هام نرم بودند، از میان طناب درشان آوردم و تا چشم بر هم زند ایستاده بودم کنارش و لبخند می زدم... یاد گرفته باشد انگار مادر، پس از ان پاهام را می بست و پاهام نرم که نمی شدند هیچ، هر لحظه سنگین و سنگین تر می شدند، هنوز هم انگار پاهام سنگین می شوند، انقدر که دلم می خواهد روزی پاهایم را کناری بگذارم و ببینم که بی بار این همه سنگینی هم آیا می توان زندگی کرد؟! بچه که بودم اشک هم زیاد می ریختم، بی گاه و گاه از مادر کینه به دل می گرفتم، یکهو میامد و همه ی درها را می شکست، یادم می آید یک بار جای پنجره ی خانه هام، قاب عکس گذاشته بود و روزها چه اشکی می ریختم که پنجره را که باز می کنم باید چشمم به قاب عکس بیفتد و تعفن منزجر کننده اش. حالا هم فرقی نکرده است، فرقی هم نمی کند که مادر نیست، مادری هم چیزی است که تجدید می شود انگار، تمامی ندارند و می گویند که این لطف زندگی است. حالا که مادرم نیست، پر کرده اند جای مادران از نیمه راه رسیده، روزها سنگ هایی را که به سمت شیشه های پنجره ها پرتاب می شوند را جمع می کنم و خرد می کنمشان می ریزم توی استخوان های پاهام. و همین است که حالا استخوان هام هنوز هم سختند و مستحکم.. اما نگفتم شاید، این دیوار حالا هزار و شاید بیشتر پنجره ی بسته دارد، نگفتم که توی رویاهام هیچ پنجره ای باز نبوده از خیلی وقت ها پیش تر. از همان زمانی که پنجره باز بود و سنگی آمد و نشست روی دیوار، و ترک برداشت دیوار. از همان زمان ها بود که شکستن شیشه ها را ترجیح دادم. سخت نبود اما پذیرفتنش آسان هم نبود. روزها می نشینم و غبار از این همه پنجره ی بسته بر می دارم، دست هام را به شکل های گوناگون در می آورم و از پشت پنجره به ان همه آدم بیرون نشان می دهم و لبخند می زنم، از همان لبخندها، لبخندهایی که به مادرم می زدم وقتی دست هام را می بست... همان لبخند ها هم بود که مادر یاد گرفت چگونه دست هام را رها کند و به سراغ پاهام برود... پاهام که هنوز هم سیمانی اند و سنگین...
Ô triste, triste était mon âme
.À cause, à cause d'une femme
Je ne me suis pas consolé
.Bien que mon coeur s'en soit allé
Bien que mon coeur, bien que mon âme
.Eussent fui loin de cette femme
Je ne me suis pas consolé
.Bien que mon coeur s'en soit allé
Et mon coeur, mon coeur trop sensible
Dit à mon âme: Est-il possible
Est-il possible, - le fût-il -
Ce fier exil, ce triste exil
Mon âme dit à mon coeur: Sais-je
Moi-même que nous veut ce piège
D'être présents bien qu'exilés
؟Encore que loin en allés
Ô triste, triste était mon âme
...À cause, à cause d'une femme